|
شعر
|
تو کجایی؟
به کدام گوشه ی افتاده ی تو ؟
روی بوریای کی خوابیده ی تو ؟
به سرت سایه ی است ؟
یا که چون بی کس و بی خانه ی تو ؟
وقتی تو رفتی و چشمان من
خالی از تو و تصویرت گشت
هر کجا رفتم و گشتم
هرکسی را زتو پرسیدم و گفتم
شانه ها بالا شد
که ندیده ان ترا
و تو عمریست ازین کوچه سفر کردی و رفتی
بهترینم کجا رفتی که رفتی؟
تو چرا بر نگشتی؟
ناجیه هنرفر
|
سلام به دوستان گرامی اینک با شعر تازه بروزم امید وارم قابلیت قبول دوستان را داشته باشد.
ز دو چشمش شراب میخواهی؟ کشش و اضطراب میخواهی ؟ اه ای دل زچه اسیر شدی رنج درد و عذاب میخواهی ؟ تو همش نیک باش و نیکی کن ز گنهگار ثواب میخواهی ؟ چشمش ائینه ز بی دردیست تو ز بی دین کتاب میخواهی ؟ نشود زنده ان ضمیر که مرد تو ز میت حساب میخواهی ؟ صبرمیکن تو با قضا و قدر زچه ای جان شتاب میخواهی ؟ دور باش همیش زاتش تیز مگر از خود کباب میخواهی ؟ جمع چون طالبان نشسته اند تو درین جمع رباب میخواهی ؟ قلب های پر از تنفر زجر چهره هارا نقاب میخواهی ؟ خوب و زشتش قبول کن ای جان زندگی را چه ناب میخواهی ؟ هیچ بیراهه ای مرو ای دوست اب را در سراب میخواهی ؟ عاصی شهر ما همین میگفت باز رنج و عتاب میخواهی عروس بخت را به دار کشند تو ز صحرا گلاب میخواهی ؟ جاهلان اند و ظلم پیشه شان تو به شب افتاب میخواهی ؟ زود بشتاب که روز میگذرد روز روشن تو خواب میخواهی ؟ عمل اندیشه و زبانت نیک گر دعا مستجاب میخواهی ؟ ناجیه هنرفر خالدی | |||||
گه به اندیشه ات است
چقدر خون ریختی
چقدر طفل یتیم گشته زتو
چقدر زن بیوه
تو به زن که حامی صلح است نیاندیشیدی
مزرعه
خاک خدا را به اتش زده و
تو بر انسان نیندیشیدی
جنگل سبز پر از رویا را وقتی غارت کردی
تو به باران نیندیشیدی
تو به خود گفتی بدست میارم
چه بدست اوردی ؟
اشک اطفال یتیم
دامن پر ز گناه
چادر پر پینه یی یک مادر را
یا که هم صلح و صفای که به فرزند خودت قول دادی
چه بدست اوردی ؟
تو به نام های نام
تو به نامطالب پرچم خلق مجاهد
همه جا را غارت
تو قلمرو به خاکستر و طبیعت را
کشتی
تو به وجدان نیا ندیشیدی
این زمین اب هوا جنگل وهم دریا ها
زاهدان خدا بودند
زاهدان خدا را خیانت کردی
تو اگر هرچی بنامی خودت
تو به من حامیی جنگی
تو به من مرد نه ایی نامردی
حال اگر زره ترا وجدان است
پس بمیر
پس برو
تا که صفا اید پیش
ما صلح میخواهیم
جنگ بس اتش بس
زور مرد دست زن و فکر جوان میخواهیم
غم بس غربت بس
انچه گفته خدایم همان میخواهیم
شرک بس شیطان بس
تو دگر پیر شدی مردنی استی
به زمین که تو خاین شده ای
رفتنی استی
تو به فردای که او امدنی بود نیاندیشیدی
و به الفاظ فصیح
پیش خدا رفتنی بودی نیندیشیدی
ناجیه هنرفر
سلام به عزیزان که درین ادبکده سر میزنند. امروز یکی از خاطرات شیرین زندگی ام را به شما حکایه مینمایم. و تحفه گویا به مناسبت 24 جوزا روز مادر در کابل.دستان مادر خود و تمام مادران را بوسیده وتبریک گفته و انرا به دستان مبارک مادرم تقدیم مینمایم.
میدانی که چرا
من به گلدانک خود جای گل
تخم های رومی
میکارم ؟
تا که بوی وطنم کردک ما در کابل
نرود از یادم
یاد انروز به خیر
من و مادرکم بیل زدیم
خاک ها را سر و زیر ساختیم
و زمان که تخم میریخیم
هر دو دعوا داشتیم
دل من گل میخواست مادرم ترکاری
میگفتم نه
نه نه نه
گل گل زیباییست
عاقبت دم دم کلکین ها را
همگی گل کاشتیم و عقب ترکاری
حال هم وقتی که بوی ز رومی ها به مشامم برسد
بوی دست مادر و همان کردک ما در کابل
تازه شود
روز های خوشی زود گذشت
جنگ امد
دشمن انس به نیرنگ امد
برق هم برق زدنی رفت که رفت
طفلکانم زمن اب خواستند
پدر و مادر شان من بودم
تربیه و تغذیه ی شان با من بود
طفلکانم همه گل ها بودند
عشق خود استین بر میزد
نیمه ی اب چاه صرف و هم مختص ان با من بود
دختر خاله ی من میگفت
وای
من اگر نیمی ازین اب کشم
باید هم هفته ی بستر باشم
میخندیدم
من نی ام
عشق من است اب کشد
عشق من بر گل ها
عشق من بر میهن
سال ها رفت و از ان روز گذشت
ابر غربت امد
غربت و بی وطنی دست مرا از
پشت بست
کردک ما دگر انجا نماند
عطر دست مادر شامل کرد ها نماند
کرد ها را همه گی ریگ ریختند
و به جای گل و هم ترکاری سنگ کاشتند
ناجیه هنرفر خالدی
چرا با من قهری تو ؟
سخن هایت به من ان رنگ سابق نیست
نگاهت هم برایم تازه گی دارد
تمام رگ رگ جانم ز تو داند
که این روز ها غمگینی
مرا با چشم شک بینی
بدون تو برایم زندگانی خیلی دشوار است و خاموشی
بیاد اور زعشق گفتی
برای من قسم خوردی
قسم خوردی به خوشبختی
ولی حالا دگر با من عوض گشتی
ز حرف هایت نگاه هایت
در من
هراس افتیده است امروز
چرا رویت زمن
گردانده امروز
سلام و هم خداحافظ
فراموش کرده امروز
بگو با من دلیلش را
نگویی انتظار مانم
اگر گویی سزا و نا سزایت را قبول دارم
چرا با من قهری تو ؟
ناجیه هنرفر
چه نکردی تو برای دل من
دل که سرد و خموش بود به سان دل سنگ
دل که دل نبود نفرت بود
نفرت از دنیا
نفرت از دنیایان
نفرت از هر چهره
چهره گر زشت و گر زیبا بود
دل چو بیگانه ی بر صدر و تنم تنها بود
چه نکردی تو برای دل من
تو زدودی غم دل تو مصفا نمودی به من
خانه دل
تخم عشقت نشاندی
گل عشقت سر زد
مرغک شوق سرود نغمه به گل
تو با دستان پر از مهر و صفا
نفرت ها را
نرم و اهسته درو میکردی
و به جای خار ها
زدی پیوند به هر شاخه نفرت یک گل
دل سنگم نرم شد
گلزاری دلم حاصل داد
حاصل بس بزرگ
که شدم عاشق تو
و به خود گفتم من
چه نکردی تو برای دل من
ناجیه هنرفر خالدی